- بی نام.
- Tuesday 27 January 26
- 02:15
سلام سلن لطفا راجع به این وبلاگ هیچوقت هیچوقت هیچوقت حرف نزنیم مرسی بوست کنم الهی
سلام سلن لطفا راجع به این وبلاگ هیچوقت هیچوقت هیچوقت حرف نزنیم مرسی بوست کنم الهی
های مای کیوت ریدرز!
چطورین؟ =)
قبل از اینکه این پارتو بخونین خواستم ازتون بخاطر کوتاه بودن چپتر پیش عذرخواهی کنم.. راستش خودم اصلا متوجه کوتاه بودنش نشدم.. ولی الان نگاه کردم دیدم حق با شماست.. و خلاصه من شرمنده:)
میخواستم بگم از این به بعد من جمعه ها و شنبه ها توی چنل https://t.me/YoonminFFK
یسری عکس و موزیک و دیالوگ مربوط به فیکشن آپ میکنم. لطفا حتما بهش یه نگاه بندازید تا خوندن فیک براتون لذت بخش تر باشه:)
امیدوارم این پارتو دوس داشته باشید.
لاو یو آل.
-اسکایلر🖤
___________________
" یونگی لنتی!!!! "
هوسوک برای هزارمین بار توی اون روز ، رفیقشو صدا زد و باز هم همون جواب قبلو گرفت.
" برو گمشو عوضی! دیشب تا صبح داشتم گیتار تمرین میکردم. بزار دو دیقه چرت بزنم. "
یونگی، درحالی که سرشو روی کتاباش گذاشته بود، داد زد و سعی کرد که چند لحظه به چشماش استراحت بده.
" این هفته حتی یه روز لنتی هم نیومدی بسکتبال! داری کم کم نا امیدم میکنی. "
با ناراحتی گفت و توپ نارنجی توی دستشو سمت هیونجین پرت کرد.
" گایز .. بیاید بریم یونگی امروز اومدنی نیست. "
اینو گفت و با قدم های آروم سمت ورزشگاهِ طبقه ی پایین راه افتاد.
" سلام هوسوک هیونگ "
مثل اینکه امروز واقعا روزش شانسش بود مگه نه؟
پسر مو نارنجی درحالی که لبخند میزد و براش دست تکون میداد، چند قدمی کلاسشون وایساده بود.
درسته که جیمین برای دیدن یونگی اومده بود، ولی حالا که اون پیشی خابالو چرت میزد، کی بهتر از جیمین که بیاد باهاشون بازی کنه؟
" هی جیمین! بسکتبال دوس داری؟ "
پسر مونارنجی با گیجی به هیونگش خیره شد و سرش رو کج کرد.
" ب..بسکتبال؟ "
_________________
یه نگاه به ساعت روی دیوار کافه انداخت و زیر لب آهی از روی خستگی کشید.
ساعت تقریبا یک بعد از ظهر بود و حدود نیم ساعت دیگه شیفت کاریش تموم میشد.
ساعت دو، کلاس دانشگاهش شروع میشد و به این معنی بود که باید به اون ساختمان لعنت شده میرفت ، چند ساعت هم اونجا میموند و به چرت و پرتای استادِ نفهمش گوش میداد.
درسته، اینکاری بود که هر هفته انجام میداد ولی امروز فرق میکرد. خسته تر از این بود که با درس و کتاب سر و کله بزنه.
دیروز روز تمرینشون نبود برای همینم فرصت خوبی بود تا یکم با نامجون وقت بگذرونه. پس موبایلشو برداشت و بهش زنگ زد و ازش خواست بیاد دنبالش تا باهم برن بار و یکم خوش بگذرونن؛ اما جوری که نامجون درخواستشو رد کرد، شد یه دلیل تا کل شب رو بیدار بمونه ، روی کاناپه ی کرم رنگش لش کنه و درحالی که سریال موردعلاقشو میبینه، مست کنه.
FB
با دودلی، موبایلش رو از روی عسلی برداشت و توی مخاطبینش دنبال اسم " کیم نامجون " گشت.
وقتی شماره ی موردنظرش رو پیدا کرد روی گزینه ی "تماس" فشار داد و منتظر، موبایل رو کنار گوشش گذاشت.
" هی! "
صدای بمِ آشنای پشت تلفن باعث شدم برای چند لحظه به کلی یادش بره چرا زنگ زده!
" آم.. نامجون! زنگ زدم بگم امروز که تعطیلیم دوست داری باهم یه سر بریم بار؟ نیاز به خوش گذرونی دارم. "
لب پایینشو آروم گاز گرفت و منتظر جواب مرد پشت تلفن شد. میتونست از دور و بر نامجون صدای حرف زدن های نامفهوم چندتا آدم دیگه رو بشنوه و همین استرسش رو بیشتر میکرد.
" راستش.. فعلا با یه نفر بیرونم... "
یه نفر دیگه؟
" تا کی کارت طول میکشه؟ میخوای چند ساعت دیگه بریم؟ "
گند زدی جین ... جوری نشون نده که انگار خیلی مشتاقی!
" احتمالا تا نصف شب کارم طول بکشه. پس چطوره بزاریمش برای یه روز دیگه سوکجین؟ "
کار لنتیت چیه که تا نصف شب طول میکشه مرتیکه ی بیخاصیت؟
" آاا.. حله! بهرحال خودمم یکم خسته بودم "
اما اگه تو اینجا بودی قطعا خستگیم برطرف میشد کیم نامجون..
" باشه پس اگه کاری نداری من دیگه قطع کنم "
لنتی من هنوز میخوام باهات حرف بزنم!
" قبوله! فقط یچیزی! میخواستم بگم فردا برای تمرین یادت نره که-
با شنیدن صدای خنده ی دختری که از پشت تلفن شنید، حرفشو قطع کرد.
نامجون.. داشت با کی وقت میگذروند؟...
نکنه همون.. دختری که اون روز.. همونی که اون روز رسوندش؟..
" خب؟ داشتی میگفتی جین؟ "
لنتی...
" هیچی بیخیالش بعدا سر فرصت باهات راجبش حرف میزنم. کاری نداری؟ "
گندش بزنن!
" مراقب خودت باش.. "
دکمه ی قطع کردن رو فشار داد و از پشت خودش رو روی تختش پرت کرد.
انگار که قرار نیست شب آرومی رو بگذرونه..
End of FB
چونش رو توی دستش گرفت و آرنجش رو روی میز گذاشت.
افکار چرت و پرت از ذهنش بیرون نمیرفتن. تموم فکر و ذهنش حول اون نامجون و رابطش با اون دختری که اون روز رسوند میچرخید.
اینو میدونست که نامجون قبلا دوست دختر داشته..اما.. مگه کات نکرده بود؟ تقریبا مطمعن بود نزدیک یه ماه پیش کات کرد.. دقیقا از وقتی که دیگه تمرین ها رو به بهونه ی سر قرار رفتن نپیچوند، جین فهمید که کات کرده...
پس اون دختره ی لنت شده چی میگفت؟! ممکن بود اون فقط یه دختر دبیرستانی ساده باشه که نامجون برای اینکه کمکش کنه رسونده باشتش؟
نمیدونست.. واقعا هیچی نمیدونست و این حتی بیشتر هم اذیتش میکرد..
درسته که هیچ اقدامی برای نزدیک شدن به نامجون نمیکرد اما.. نمیخواست هیچکس دیگه ای هم بهش نزدیک باشه...
" هی جناب! صدامو میشنوی؟! "
صدای آشنای دختر رو به روش ، اونو از افکارش بیرون کشید و توجهشو سمت صاحب صدا جلب کرد.
" ظاهرا توی این دنیا نیستی. چیشده که انقدر تو فکری؟ "
سوکجین دست به سینه شد و لبخند محوی زد.
" سلام خانم مون! چخبرا؟ چیشد یه سر به ما زدی؟ "
از روی صندلی چوبی بلند شد و سمت قفسه ی قهوه ها رفت و دنبال قهوه ی موردنظرش گشت.
" راستش این هفته یکم سرم شلوغ بود وگرنه مثل همیشه ظهرا میومدم پیشت. "
مونبیول، روی یکی از صندلی های رو به روی کانتر کافی شاپ نشست و مشغول تماشا کردن جین شد.
" حالا اینکار مهمت چی بوده که انقدر وقتتو گرفته؟ "
درحالی که دونه های قهوه رو به همراه آب توی قهوه ساز میریخت پرسید.
" خب راستش با مدیر یکی از کلابای شهر دوست شدم و تصمیم گرفتیم یه برنامه ی کوچیک راه بندازیم. "
نگاهشو از جین گرفت و شروع به مالیدن پشت گردنش کرد.
" جدا؟ مطمعنی باهاش "فقط" دوست شدی؟ مونبیولی که من میشناسم فقط بخاطر -دوستی- انقدر خودشو تو دردسر نمیندازه! "
مرد قدبلند، با پوزخند محوی حرفشو زد و چندتا یخ توی تامبلر شیشه ای ریخت.
" خب اوکی.. ازش خوشم اومده! الانم تو ماشینه! پس برای اونم قهوه درست کن. "
با چشماش خیلی نامحسوس به دختری که توی ماشین رو به روی کافه نشسته بود اشاره کرد.
" امیدوارم بتونی مخشو بزنی! دختر خوشگلی بنظر میاد. "
جین با خنده گفت و یه تامبلر دیگه هم برداشت و توش قهوه ریخت.
" به رفیق جذابت اطمینان نداری؟ قطعا مخشو میزنم! "
خنده ی محوی کرد و با انگشتاش روی کانتر ضرب گرفت. جین هم در جوابش خندید.
" نزدیک بود یادم بره! برنامه ای که توی کلاب داریم یچیزی تو مایه های یه کنسرت کوچیک برای پروموت بندهای موسیقی ای عه که هنوز خیلی شناخته نشدن.. دوست دارین شماهم شرکت کنین؟ برای پروموت خیلیم بد نیست. "
درحالی که دوتا قهوه ی اماده شده رو از دست جین میگرفت، توضیح داد.
" راستش مطمعن نیستم.. باهاشون حرف میزنم و جوابو بت میگم. اوکی؟ "
" اوکیه! "
___________
موهاش روی پشت گوشش انداخت و دامن کوتاه آبی رنگش رو مرتب کرد.
" این همون دختره اس؟ همون مدل دبیرستانیه که دوست پسرش تو دانشگاهمونه؟ "
" خودشه! اون لنتی واقعا جذابه.. میدونی... دلم میخواست یکی مثل اونو داشته باشم. "
" درسته.. ولی میدونی... از اون خوش برخوردا نیست! فقط ظاهر خوشگلی داره.. شنیدم خیلی مغروره.. واقعا مهربون نیست. "
میتونست صدای حرف زدن اون دوتا پسر پشت سرش رو به وضوح بشنوه.
هرچند حرفاشون ذره ای براش مهم نبود. اون احمقا کی باشن که راجبش نظر بدن؟
اون کارای مهم تری برای انجام دادن داشت.
درواقع تنها دلیلی که بخاطرش بعد از تعطیل شدن دبیرستان، به این دانشگاه اومد، ملاقات نامجون بود..
لبه ی تاپ سفید رنگش رو توی دامنش جا کرد و در حالی که با موهاش ور میرفت، با نگاهش دنبال اون مرد قد بلند توی محوطه گشت.
" نامجونا! "
با دیدن فرد موردنظرش لبخند کیوتی روی لباش شکل گرفت و شروع به دویدن به سمتش کرد.
" جی ایون! چی تو رو کشونده اینجا؟ "
پسر رو به روش زیر لب گفت و با نگاهی که هیچ حسی رو منتقل نمیکرد به جی ایون خیره شد.
" اوه خب... میدونی.. راستش یچیزیایی هست که باید ازت بپرسم "
لبخندش پررنگ تر و باعث حلالی شدن چشماش شد.
" راجب؟ "
" راجب یونگیه! "
نگاهش رو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت.
" میخواستم بدونم.. جدیدا مشغول ساختن یه آهنگ جدیدین؟ یا.. نمیدونم.. کنسرتی چیزی دارین؟ "
با لحن مضطربی پرسید و لب پایینش رو بین دندوناش گیر انداخت.
" چطور؟ چرا میپرسی؟ "
" راستش یونگی... چند شبه که سخت مشغول کار کردنه! دیشب حتی شام هم نخورد و چند ساعتی رو توی اتاقش مشغول گیتار زدن بود.. گفتم شاید برنامه ی مهمی دارین که انقدر سخت کار میکنه. "
اگه مجبور نبود ، حتی یک ذره هم سعی نمیکرد این مکالمه ی چرت و پرتشونو ادامه بده. ولی مگه چاره ای داشت؟ تنها موضوعی که میتونست درموردش با نامجون حرف بزنه، یونگی بود.
حالا که باهم کات کردن، تنها چیزی که اتصالشونو حفظ میکنه، برادرشه.
پس اگه میخواست با اِکسش حرف بزنه و حداقل رابطشونو حفظ کنه، باید بیشتر بهونه راجب یونگی پیدا میکرد.
" جدی؟ عجیبه که راجبش چیزی به منو جین نگفته. "
ابروهای درهم رفته و اخم توی صورت نامجون، اضطرابشو حتی بیشتر هم میکرد. اصلا باید امیدی به برگشتن رابطشون میداشت؟ اون مرد واقعا سرد بود..
" یون داره مثل قبل میشه.. همون موقع هایی که گیتار براش یه معمای حل نشده بود.. "
پوزخند محوی که روی لبای مرد قدبلند شکل گرفت باعث شد جی ایون ذوب شدن قلبشو حس کنه. ینفر چقدر میتونست جذاب باشه؟
" آممم.. خب بهرحال که من از اینچیزا خیلی سر درنمیارم! ولی اگه استیجی داشتین حتما خبرم کن نامجونا! خیلی دوس دارم دوباره تو رو روی استیج- "
با حس بهم ریخته شدن موهاش توسط کراشش، حرفشو قطع کرد.
" یااا! دارم باهات حرف میزنم "
با قیافه ی حرصی و لبایی که جلو داده بود، سعی کرد خودشو کیوت تر کنه.
" باشه بچه. اگه حرفت تموم شد برو چون میخوام برم سرکلاسم. "
" خیلی ظالمی! "
چتریاشو کنار زد و با اخم ساختگی، به طرف در خروجی دانشگاه حرکت کرد.
" هی! از جلوی راه برو کنار "
خطاب به مردی که جلوی در دانشگاه مشغول به سیگار کشید بود گفت و دست به سینه شد.
پسر نسبتا قدبلند بدون هیچ حرفی چند قدم کنار رفت و کام عمیقتری از سیگارش گرفت.
" پس این بود همون دختری که دوسش داری... همونی که دلیل دیر کردنته... نام..؟ "
مون بیول-یی
بیست و یک سالشه
قد 163
توی دانشگاه موسیقی خونده و توی استدیو کار میکنه
وقتی جین تازه کار موسیقیشو شروع کرد باهاش آشنا شد و از اون موقع باهم دوستن
استایلش تامبویه
لزبینه